هویت کجا رفته؟

امضای دسته برندینگ

چند مدل تکراری، تقریباً همه سفید. حالا آدم‌های پشت فرمان را تصور کنید؛ خدا برای هرکدام چهره‌ای متفاوت آفریده است. برای کسی که به حکمت این آفرینش باور دارد، این تفاوت‌ها سزاوار تأمل‌اند: چرا ما این‌همه اصرار داریم شبیه هم انتخاب کنیم؟ محدودیت اقتصادی و کمبود تنوع را می‌فهمیم؛ پرسش دربارهٔ همان جایی است که اختیار داریم. آنجا چرا باز هم «مثل بقیه بودن» را معقول‌ترین انتخاب می‌دانیم؟

هویت کجا رفته؟

از بین رفتن طعم و عطر طبیعی

از رنگ ماشین کسی نمی‌توان دربارهٔ هویتش حکم داد؛ اما این تصویر می‌تواند نهیبی به یک عادت باشد: تفاوت‌های خود را کنار می‌گذاریم، پیش از آنکه بفهمیم به چه کار می‌آیند. استعدادمان را می‌شناسیم، اما مسیر دیگری را تقلید می‌کنیم؛ ارزش‌هایی داریم، اما در تصمیم‌هایمان سهمی ندارند؛ سازمانی بنا می‌کنیم، اما زبان و ظاهر و برنامه‌اش را از همسایه می‌گیریم. اگر تفاوت در خلقت را حکیمانه می‌دانیم، کنارگذاشتن بی‌تأمل آن در زندگی چه منطقی دارد؟ این‌همه امکانِ متفاوت‌بودن، چگونه به این‌همه تکرار ختم می‌شود؟

هویت از جایی جدی می‌شود که شناخت خودمان، مبنای انتخاب‌کردن شود؛ بدانیم چه اصلی را حفظ می‌کنیم، کدام توانایی را پرورش می‌دهیم و چه ارزشی می‌توانیم به جهان اضافه کنیم. آن‌وقت ظاهر ما نیز چیزی از حقیقت ما را نشان می‌دهد و تصمیم‌هایمان در امتداد یکدیگر قرار می‌گیرند. برای سازمان‌ها، برندسازی بر همین پیوستگی بنا می‌شود: تمایزی واقعی که دیده می‌شود، به کار می‌آید و دلیل انتخاب‌شدن می‌سازد. خدا ما را متفاوت آفریده است؛ سهم ما این است که این تفاوت را بشناسیم و به ثمر برسانیم.

نویسنده: اصل