وارد میشود. مینشیند و پیش از آنکه بپرسد درد از کجاست، نسخهای را روی میز میگذارد، میگوید سریع! در نسخه، گاهی یک لوگو نوشتهاند، گاهی کمپین، یا یک دستور؛ اما از شرح حال پیداست که درد جای دیگری است. سازمان نمیداند کیست، حرفش کجاست، اعضایش در چهجهتی حرکت میکنند، یا اصلا میلی برای حرکت باقیمانده؟ وقتی سفارشدهنده با این همه گرفتاری رسیده؛ اولا اگر همهچیز روبهراه بود، او را چه به اینجا؟ ارائهدهنده خدمت نباید از پیچیدگی وضع او تعجب کند، اما این التفات، باید موضوعی دوطرفه باشد. مشکل از جایی آغاز میشود که صاحب «درد» به موقعیت مسئله واقف نباشد.

دردم از یار است و درمان نیز هم!
درمان جایی پیش میرود که هر دو طرف، مسئله را با پذیرش آغاز کنند. ارائهدهنده خدمات شنیدن و توضیحدادن را، صاحب درد هم بپذیرد که احتمالاً همهی ابعاد این بیماری واضح نیست. متخصص، بیش از یک دهه از عمرش را صرف دیدن، آموختن و آزمودن کرده است؛ بهتر است فرصت معاینه داشته باشد. سپس اعتبار تشخیص را با استدلال روشن کند، حق پرسش را برای سفارشدهنده محفوظ بگذارد، اما تحکم بجای گفتوگو را نه؛ با «اهرم قدرت» نمیشود جراحی کرد. اگر همکاری در بیاعتمادی شکل بگیرد و درد محور نشود، پرونده، از روی میز سفارش میرود، اما خونریزی از دل سازمان، نه.
دردهای فکری، فرهنگی، راهبردی و بیانی، چون روی عکس رادیولوژی دیده نمیشوند، کمعمق نیستند. گاهی درمانشان ظرافتی بیشتر از جراحی میخواهد: اینجا با سازمانی طرفیم که هر عضوش اراده، عادت و تصوری از درد دارد. باید مدام نبض را گرفت. با ظرفیتهای تکنولوژیک جدید میتوان دامنهی بررسی و آزمونِ یک متخصص صاحببینش را گسترش داد؛ به شرط آنکه جایگاه فهمیدن برای او فراهم شود. شاید اگر بیمار ارزش این امکان را میدید، برای آغاز کار بیش از فقط شتاب، میآورد؛ با تواضع نوبت میگرفت و مجال میداد دستِ «طراح» آرام بماند. بعضی دردها سالها طول کشیدهاند تا به یک سفارش تبدیل شوند؛ برای درمانشان باید فضا فراهم کرد. «سفارشدهنده شماره ۲۵۴!»

نویسنده: اصل